طبق معمول هميشه شرط بست
بر سر اين كه كدام عاشق تريم
بر سر اين كه كدام از ما دو تا
در عمل از آن يكي صادق تريم
بين جمع دوستانم او شبي
"عاشقت هستم ببين" فرياد زد
گفتمش: "ديوانه بازي در نيار"
بار ديگر جمله اش را داد زد
صبح روز بعد با شوقي زياد
بر سر راهم گل آلاله كاشت
شك ندارم او مرا از هر كسي
بي سبب تر بي جهت تر دوست داشت
يادم آيد يك شب از او داشتم
نامه اي كه يكصد و سي صفحه داشت
جاي نام من درون نامه اش
قطره اشكش را هميشه مي گذاشت
چهره ام را او هميشه هر كجا
روي كاغذ ،خاك ساحل مي كشيد
يادم آيد او براي شادي ام
يك گل پرخار تيز از شاخه چيد
دست او پر شد ز خون با خنده گفت:
"خون عشقم را ببين گنجشكي است"
با نگاهي عاقلانه گفتمش:
"رنگ عشق آخر مگر نه مشكي است؟"
روزي از ديوانه حالي هاي خود
نام من را روي تن سوزانده بود
گفتمش بس كن نبردي شرط را
جايش اما روي دستش مانده بود!
گفتمش :"آيا براي خاطرم
گر بگويم دل به دريا مي زني؟"
محكم و مردانه پاسخ داد :"تو
گور من را با دو دستت مي كني؟"
گفتمش :"ديوانه ساكت شو بس است
گرچه آخر تو نبردي شرطمان
با وجود اين نديدم تا به حال
عاشقي ديوانه تر در اين زمان"
صبح روز بعد يك نامه رسيد:
"دل كه آري جان به دريا مي زنم
تا به تو ثابت كنم اين عشق را
تا بگويم از تو من عاشق ترم"
زانوانم سست شد يكباره و
گفتم آخر خاك دنيا بر سرم
اين منم حالا كه بعد از مرگ تو
گور خود را با دو دستم مي كنم