تبليغاتX
سکوت



سکوت

شعر













دلم ديگر نمي خندد

به چشمان تو ديگر دل نمي بندد

اگر پيش تو برگردم

دل من بر نمي گردد

دلم خالي شده از تو

و از بازيچه بودن ها

نمي خواهد تو را، حتي...اگر تا آخر دنيا

بماند او تك و تنها..

دلم آشفته ديگر نيست

نه دارد حس آرامش، نه دارد حس طوفان را

نه مي خواهد بگيرد انتقام از تو... نه دارد حس باران را..

دلم در انتظارت نيست

به سويت بال هم ديگر نمي گيرد

تو چيدي بال و پرهايش

دلم با وعده هايت هم غريبي مي كند ديگر

به من آهسته مي گويد: چه فرقي مي كند ديگر؟

 

كنار تو نشستم من... به دستم مي زني بوسه

لبانم با تو مي گويد... دو چشمم با تو مي خندد

دلم اما نمي خندد

تو چيدي بال و پرهايش...

دلم ديگر نمي خندد....



+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 16:58 توسط مرجان علیشاهی |


بوي رفتن مي دهد با من مدارا كردنت

سخت دلتنگم براي اخم و دعوا كردنت

 

عطر خوبي مي زني از در كه بيرون مي روي

دلخورم از اين همه خود را فريبا كردنت

 

گفتم آيا خسته اي از زندگاني پيش من؟

سخت رنجيدم من از اينگونه حاشا كردنت

 

گفتمت ميل سفر دارم تو گفتي صبر كن

خسته ام، دلخسته از امروز و فردا كردنت

 

مي شنيدم ديشب آن لحن پر از افسوس را

صورت گريان و آن آه و دريغا كردنت

 

مي هراسم از نگاه خيره تو سمت در

رنگ حسرت دارد آخر اين تماشا كردنت

 

با زبان بي زباني حرف خود را گفته اي

مي روم ديگر نمي خواهم مدارا كردنت

 



+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 19:0 توسط مرجان علیشاهی |


اين كه رفتم از كنارت را تو باور مي كني؟

اين كه بيزارم ز كارت را تو باور مي كني؟

 

گفته بودم بشكن اين قول و قرار و عهد را

مي زنم بر هم قرارت را تو باور مي كني؟

 

من تظاهر كرده ام ديگر به يادت نيستم

اين كه رفتم از كنارت را تو باور مي كني؟

 

آرزو كردم كسي جز من گرفتارت كند

گفتم اما اين عبارت را تو باور مي كني؟

 

گفته بودم يار ديگر جز تو دارم خوب من

بين دعوا حرف يارت را تو باور مي كني؟

 

گفتمت آن شب برو ديگر ندارم بعد از اين

ذره اي كاري به كارت را تو باور مي كني؟

 

سين هفتم را خودم مي آورم با يك سلام

من نباشم در بهارت را تو باور مي كني؟



+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 8:17 توسط مرجان علیشاهی |


چه لذتي مي برم از

اين كه گناه مي كنم

اين كه به چشمهاي تو

خيره نگاه مي كنم

 

چه لذتي مي برم از

اين كه گناه من تويي

مي كشي ام به سوي خود

سمت نگاه من تويي

 

من به تو تكيه مي كنم

پشت و پناه من شدي

خدا مرا رانده ز خود

چون كه گناه من شدي

 

عاشق ديوانگي ام

مست توام، مست مني

عاشق اينم كه فقط

جام به جامم بزني

 

گناه خوب من تويي

توبه نمي كنم دگر

بوده خدا از اولش

ز لذت تو با خبر

 

شريك جرم من تويي

چه لذتي بهتر از اين؟

گناه مي كنم كه تو

شريك من شوي،همين.



+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 12:22 توسط مرجان علیشاهی |


امروز تو را دیدم

دیوانه شدم دیگر

من جز تو ندارم ، نه

شور دگری در سر

 

می گفت کسی در من :

" آهسته قدم بردار

چون عاشق او هستی

کوتاه شود دیدار "

 

در خلوت خوب باغ

از عشق سخن گفتی

حرف دل تنگت را

با چشم به من گفتی

 

امروز ....کنار تو

خوشبخت ترین بودم

در پیش غم دنیا

سر سخت ترین بودم

 

امروز ....کنار تو

من غرق در این رویا:

ای کاش که می شد کاش

هرگز نرسد فردا...



+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 11:15 توسط مرجان علیشاهی |


کاری بکن، از دوریت

جانم رسیده بر لبم

کاری بکن از عشق تو

در هم شده روز و شبم

 

یخ بسته روح خسته ام

از بی تو بودن ، آشنا

می خواهد این آغوش من

گرمای آغوش تو را

 

کاری بکن دیدارمان

پر باشد از دیوانگی

خلوت سرایی دنج و یک

جام از شراب خانگی

 

کاری بکن مستم کنی

از بوسه هایت نازنین

من جز نوازش های تو

چیزی نمی خواهم، ببین

 

جام نگاهم را  فقط

بر جام چشمت می زنم

کاری بکن چون با تو من

از هر کسی دل می کنم

 

 



+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 15:29 توسط مرجان علیشاهی |


بدون من از عاشقی تو با که گفتگو کنی؟
برای چشمهای که، ستاره آرزو کنی؟

به جای من کس دگر گل از لب تو چیده است؟
نشسته ای کنار که لبان غنچه بو کنی؟

بدون من نگاه تو پی که می رود بگو
میان چشمهای شهر که را تو جستجو کنی؟

بدون من برای که گل از گلت شکفته شد؟
نه فکر صبر و حوصله ،نه فکر آبرو کنی

ندیدن تو تلختر ز زهر و سم به کام من
بدون من ولی چرا تو باده در سبو کنی؟

ندیدنم برای تو اگر چه زود ساده شد
ولی بگو به من که تو به غصه که خو کنی

به حق قسم ببینمت که نادمی و نادمی
نبینیم ولی اگر که شهر زیر و رو کنی



+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:51 توسط مرجان علیشاهی |


شده ام غرق ز تقصیر خودم می دانم
دلخوش یک دو سه تغییر خودم می دانم

دل شادی که به دست تو امانت دادم
شده یک عاشق دلگیر خودم می دانم

مصلحت هست که پنهان بکنم عشقت را
شده ام غرق ز تزویر خودم می دانم

با نگاهت به دلم باز عسل می ریزی
نشوم از عسلت سیر خودم می دانم

باز شرمنده چشمان توام زیرا که
شده عشقم به تو درگیر خودم می دانم

قدمی از تو شوم دور؟ محال است، ببین
بسته عشقت غل و زنجیر خودم می دانم

همه شب این دل دیوانه به ذهنش انگار
می کند نقش تو تصویر خودم می دانم

نیمه شب باز پریشان تو میگردد دل
می کند ناله ی شبگیر خودم می دانم

آنقدر عشق به پای تو بریزم تا که
در کنارم نشوی پیر!!! خودم می دانم

غزلم خواندی و با خنده به من گفتی باز:
می سپاریم به تقدیر، خودم می دانم



+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 0:3 توسط مرجان علیشاهی |


 

شده ام عاشق تو، وای که حالا چه کنم؟

مانده ام در طلبت غرق تمنا چه کنم؟

 

گفته بودی که رعایت کنم آن حد و حدود

من پذیرفتم  و حالا نشد اما ، چه کنم؟

 

تو پر از خاطره ای، داشتنت حق من است

با دل من تو بگو حق خودم را چه کنم؟

 

دل من هرنفس و لحظه فقط با یادت

می شود شاعر و دیوانه و شیدا چه کنم؟

 

همه را از دل من عشق تو بیرون کرده

مانده ای در دلم اما تک و تنها چه کنم؟

 

می سپارم به تو این دغدغه ها را ، اما

تو نباشی ، تو بگو ، با غم دنیا چه کنم؟

 

خسته ام جز تو دگر از همه چیز و همه کس

تو بگو با دل افسرده لبریز تمنا چه کنم

 



+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 17:15 توسط مرجان علیشاهی |


 گفتي كه داري دوستم ، من دوستتر مي دارمت
با چشمهاي ابري ام ، در خلوتم ، مي بارمت

رنگ تو دارد باورم  ، بوي تو دارد شعر من
همراز من ،همراه من ، هم کیش خود پندارمت

دیشب برایم در دلت ، گلهای نرگس كاشتي
بر فصل فصل زندگي ، هر لحظه من مي كارمت

اي شاعر شعر دلم ، نفرين شعرت بر دلم
در نيمه راه زندگي ، تنها اگر بگذارمت

گر مرگ آيد سوي من ، با روح سرشار از حسد
آخر چگونه بعد خود ،دست خدا بسپارمت؟

خورشيد گرمابخش من گرما چگونه مي دهي؟
بر سردي دستان من وقتي به خاطر آرمت

ماه شب من گشته اي با مهر روزافزون خود
هر قدر داري دوستم ، من دوستتر مي دارمت



+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 22:54 توسط مرجان علیشاهی


می نوازد گوش جانم را ، نوای سازها
شعر امروز دل سرکش ، برای سازها

از کمانچه از سه تار از ضرب های آشنا
از فلوت و از ویلن ، های وهای سازها

دام سنتوراست ودل دیوانه و دنبال دام
می کند شورش مرا ، آخر فدای ساز ها

تار، با پود وجودم می کند بازی به شوق
گاه می سوزد دلم ، در نینوای سازها

سیم گیتار و نوای نم نم ابر خیال
می چکد باران عشق از لابه لای سازها

اشک ماتم می نشاند روی بام خاطرات
با طنینش وا کند نی عقده های سازها

هم نوا شد تار و تنبک این میان دف را ببین
مست می رقصد میان شعله های سازها

بادل دیوانه سازی خوشتر از تنبور نیست
خوش به حال یار پر مهر و وفای سازها

وقت دلتنگی جدا از یار و از عشق و وطن
پا نهد آخر ، به شهر با صفای سازها

عود و چنگ و دف، پیانو، دردتلخ نی لبک
آخرش پایان ندارد ، ماجرای سازها

من گرفتار غزل اما غزل دنبال توست
مثل مادر بوده او ، دردآشنای سازها

قلب ناساز مرا با یک اشاره کوک کن
چون که هستی تا همیشه ناخدای سازها

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 15:51 توسط مرجان علیشاهی |


دارم خیال می کنم که تو مال منی ، چه سود؟
آخر ز دست می دهمت .... دیر ... یا که زود

دارم خیال می کنم که به فکر منی هنوز
یا بی حضور من،  دل تو میشود کبود

دارم خیال می کنم شده ام همدمت – ولی
انگار سایه ام – که به روز شما نبود

دارم خیال می کنم که به هم می رسیم – ها
اما ز خواب می پرد این چشم مست وخواب آلود

قلب تو مال من و تنت تکیه گاه من
این آرزویم است – بدان – با همه وجود

گفتند حرف دل به آب گو که روشنی ست
نام تو را نوشتم و بخشیدمش به رود

اما چه شد؟ جواب نامه ی دل را خدا نداد
من باز عاشق توام - ای آرزوی نا محدود

با این که می دهمت ز دست دیر یا که زود
دارم خیال می کنم که تو مال منی چه سود؟



+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 0:3 توسط مرجان علیشاهی |


می شود عشق به یک خنده سر آغاز بخند

می شود روز من از خنده ات آغاز ، بخند

 

می نشیند به دلم نغمه احساس، چه خوب

می نوازی تو به لبخند خودت ساز، بخند

 

می کشم ناز دو چشمان تو را با دل و جان

بیش از این ها نده آزار، نکن ناز، بخند

 

من پر بسته فقط در عطش لبخندت

می کشم تا ته دنیا پر پرواز  ، بخند

 

خنده ات چهره زیبای خدا هست،خدا

می شود با دل من مونس و دمساز بخند

 

تشنه آن لب شیرین تو هستم ، تا کی

بشود باز نهان در دلم این راز ؟ بخند

 

می تپد این دل دیوانه ، اگر با لبخند

پس برای تپش زندگی ام ، باز بخند

 

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 14:20 توسط مرجان علیشاهی |


دو چشم شوخ و شهلا را، هویدا می کنی هر شب
دل شوریده ما را، تو شیدا می کنی هر شب

هوس می بارد از چشمت ، پریشانی ز گیسویت
چرا یوسف صفت ما را، ز لیخا می کنی هر شب

تو شمع جمع می گردی ، شکارت هر چه پروانه
مرا با چشم بارانی ،چه رسوا می کنی هر شب

الهی بشکند قلبت که مجنون می شوی،اما
 شکست تلخ لیلی را تماشا می کنی هر شب

نه می رانی مرا از خود، نه می دانی مرا از خود
نمی خواهی مرا اما ، مدارا می کنی هرشب

به خلوت گفته ای با من: وفادار تو میمانم 
ولی این وعده خوش را تو حاشا می کنی هر شب

تو می گویی وفادارم، و من می خوانم از چشمت
که یار تازه ای اخر ، تو پیدا می کنی هر شب



+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 22:13 توسط مرجان علیشاهی |


تا تو هستی در کنارم ، من که تنها نیستم

تا زمانی که تو هستی ، فکر فردا نیستم

 

گرچه شاید لحظه ای حتی نباشی پیش من

قایق یادت که باشد ، غرق غم ها نیستم

 

یک نفر جای تو سهم من شده از زندگی

من برایش پس چرا اینگونه شیدا نیستم؟

 

با تو دنیایی دگر دارم ، نمی داند کسی

با تو دلگرمم ، شبیه اهل دنیا نیستم

 

در دلت یک کلبه می خواهم برای من بساز

من چه خوشبختم در آنجایی که پیدا نیستم

 

می شوم حل در وجود نازنینت بیصدا

من برای تو ،  شبیه یک معما نیستم

 

این که یادم می کنی یعنی که همراه منی

پس به یاد تو ببین یک لحظه تنها نیستم

 

 



+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 15:25 توسط مرجان علیشاهی |


دلم از دوری تو گاه چنان میگیرد
که وجودم همه پر می شود از وسوسه یک پرواز
تا بیایم سویت
به خدا حس مرا هیچ نمی دانی تو
دلم از دوری تو گاه چنان میگیرد
که به هر یک نفسم
نام زیبای تو صد بار بیاید به زبان
به خدا حس مرا هیچ نمی دانی تو
دلم از دوری تو گاه به هر امدنی غیر از تو انچنان شکوه کند
که دلش می خواهد
جامه را بر کند و تا ته دنیا برود
دلم از دوری تو گاه چنان بر قفس سینه من می کوبد
که گمان می کنم اخر روزی
او از این سینه بیاید بیرون
به خدا حس مرا هیچ نمی دانی تو
دلم از دوری تو گاه چنان میگیرد
که محال است بدانی حالم
کاش ای با من و بی من بوده
لحظه ای چند به جایم بودی
تا که حال من پر بسته این تنگ قفس را حتی
بهر یک لحظه فقط یک لحظه
خوب می فهمیدی...



+ نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 1:1 توسط مرجان علیشاهی |


مست شدم از عطش و این هیجان رابطه

عاشق شبها شده ام وقت و زمان رابطه

 

می شنوم صدای تو، صدای مرد آشنا

باز کنم صحبت دل من به زبان رابطه

 

عاشق هم صحبتی ام، عاشق حس زندگی

خورده گره روان من با دل و جان رابطه

 

نور شدی به ریشه ام ، جوانه زد دلم ببین

منتظر شکفتنم، من به میان رابطه

 

راه دل عاشق خود بیا نشان من بده

درس به عاشقت بده، راه و نشان رابطه

 

پر شده ام ز خوبی ات، مست ز جام نفست

خدا کند نمیرم از این هیجان رابطه



+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 0:21 توسط مرجان علیشاهی |


می زند آهسته بر دیوار دل

مرد با شب آشنای خوب من

مرد ساکت مرد آرام و متین

مرد پر احساس من محجوب من

 

حس خوبی هست هنگامی که او

می زند آهسته نامم را صدا

می کشاند من نمی دانم کجا

این دل رسوای عاشق پیشه را

 

می شوم دلبسته ی او بی گمان

تا که می خندد به این دیوانگی

بهتر از هر کس به من گرما دهد

می شود انگیزه ام در زندگی

 

انتخاب من فقط احساس اوست

لایق حسش فقط مرجان و بس

بی حضورش،بی صدایش یک کلام

بر نمی آید ز جان من نفس

+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 21:37 توسط مرجان علیشاهی |


يك شب آهنگ صدايت چه پريشانم كرد

ياد يك خاطره افتادم و حيرانم كرد

 

به تو گفتم كه مرا جاي بده در دل خود

تو پذيرفتي و چشمان تو مهمانم كرد

 

تو صدايت به دلم رنگ محبت پاشيد

من اسيرت شدم آن خاطره زندانم كرد

 

در كنار تو دلم وسوسه مي كرد مرا

يك نفر پشت نگاه تو چه پنهانم كرد

 

بي خبر از خودم و خاطره هايم بودم

دولت عشق تو نزديك به مرجانم كرد



+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 23:59 توسط مرجان علیشاهی |


برای ختم عاشقی فاتحه ای بخوان برو
تو یار من نبوده ای کنار من نمان برو

در انتظار فرصت دوباره ای دگر نمان
نگاه کن به چشم من ز شرم بی گمان برو

تو آمدی که باغ دل شود بهار دلنشین
گرفته رنگ زندگی برای من خزان برو

سراغی از دلم نگیر و پاک کن گذشته را
نمی کنم برای آن گذشته ها فغان برو

نگو بهانه منی برای مرگ و زندگی
تمام شد دگر تمام خاطراتمان برو

بگرد، مثل من شدی! دو چشم منتظر به راه
نشسته ای به انتظار این زمان و آن زمان برو

سر مزار این غزل نشسته ام تو هم بیا
برای ختم عاشقی فاتحه ای بخوان برو



+ نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 12:23 توسط مرجان علیشاهی |


قسم نخور به جان من،قسم نخور شنيده ام
هزار قول و وعده را به چشم خويش ديده ام

نياور اسم جان من، كه جان نمانده در تنم
تو فرصتت تمام شد، دل از دلت بريده ام

تو حرمت قسم دگر شكسته اي قسم نخور
ز بس كه ساده بوده ام، چه طعنه ها خريده ام

به پيش چشمهاي من، ندارد ارزشي قسم
نمي رود ز باورم چه رنجها كشيده ام

قسم نخور به جان من قسم نمي خورد كسي
به جان عشق پاك خود،ز عشق خود شنيده ام

نگو كه قول مي دهي نيا به خانه ام دگر
به باغ عشق ديگري... برو كه من پريده ام

نبوده ام ز جنس تو، ز جنس خرده شيشه اي
تو بازي و كبوترم، به جنس خود رسيده ام

 



+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 16:30 توسط مرجان علیشاهی |


خيانت كرده ام .... آري
و بر عشق تو مي خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روي خويش مي بندم

خيانت كرده ام .... آري
نمي داني و مي گويم
بدان راهي دگر بي تو
براي عشق مي جويم

وفايم را نديدي كه
خيانت را ببين حالا
دل تنگم نديدي كه
دل سنگم ببين اما

نديدي غرق احساسم
نديدي گريه هايم را
خيانت كرده ام تا تو
ببيني خنده هايم را

خيانت كرده ام .... آري
چه خشنودم كه مي داني
مكن انديشه باطل
كه قلبم را بسوزاني


امانت داده بودم دل
به دستانت نفهميدي؟
چه آوردي به روز دل ؟
شكستي خون به دل كردي

خيانت كرده ام .... آري
نمي ترسم ز اقرارش
دلم يار دگر دارد
نخواهم كرد انكارش



+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 2:12 توسط مرجان علیشاهی |


مرد اردیبهشتی ، صدایم بکن

از دل خاطراتم ،رهایم بکن

 

همصدای دو صد خاطره ،با توام

از غم و غصه حالا، جدایم بکن

 

مرد اردیبهشتی به من خیره شو

با خودت ذره ای آشنایم بکن

 

با صدای قشنگت به درگاه عشق

لحظه لحظه، همیشه دعایم بکن

 

 من گرفتار آهنگ لحنت شدم

خوش صدایی، بیا ادعایم بکن

 

صحبت از تو چه آرامشی می دهد

با وفایت، مرا..... باوفایم بکن

 

یاد او گر خطا بود و گر اشتباه

هی صدا کن مرا، پر خطایم بکن

 

روبروی منی در خیالم ... چه خوب

در دلت قدر سوزن تو جایم بکن

 

یک نفر با صدایت نفس می کشد

مرد اردیبهشتی...... صدایم بکن

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 21:57 توسط مرجان علیشاهی |


مثل هر روز نگاهم پی تو می گردد
و دلم هر لحظه
می کند پرسش خود را تکرار
که : دلش را چه کسی برد؟ بگو
گفته بودی که دو چشمش سبز است
وای آیا که دو چشم سبزش
مثل چشمان پر از اندوهم
هر کجا می گردی پی تو می گردد؟
از سکوت تو دلش می گیرد؟ گاه اگر اخم کنی می میرد؟
می دمد نام تو را روی هر قاصدک شهر به شوق؟
راستی او هم شبها جای تو پیرهنت را به بغل می گیرد؟
نیمه شب بی تو دلش می گیرد؟ تلخ می گرید؟
گفته بودی که دو چشمش سبز است
وای آیا که دو چشم سبزش
مثل چشمان پر از خاطره ام
با همه عشق به تو مینگرد؟
شعر هم می گوید؟
شعر هایش همه در وصف تو و عشق تو هست؟
شرط می بندد با تو بر سر صد بوسه؟
شرط را می بازد؟
از تو دلگیر که شد زود تو را می بخشد؟
نذر کرده گر به عشقت برسد از خدا هیچ نخواهد دیگر؟
بهر خنداندن تو نقشه دارد در سر؟
به دروغ از تو بدی می گوید
تا کسی عاشق عشقت نشود؟
گفته بودی که دو چشمش سبز است
خوش به حالش که دو چشمش سبز است...





+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 13:1 توسط مرجان علیشاهی |


آخرین بوسه من را بپذیر
که من از عشق تو لبریزم و مست
روزگار عاقبت ما را دید
عهد ما را ز خجالت نشکست

من که لیلای تو بودم دیروز
شدم امروز بسی مجنون تر
تن من غرق دو صد وسوسه است
تا مرا باز بگیری در بر

روز اول که صدایت کردم
تو به لبخند به من رو کردی
گفتم اینک تو صدایم کن و بعد
تو صدایم "بچه آهو" کردی

آخرین بوسه من را بپذیر
من پر از خاطره هستم ای مرد
تو که از عشق و وفا می گفتی
پس چرا این همه خاموشی و سرد؟!

آخرین بوسه من را بپذیر
بچه آهوی تو امشب زخمی ست
جای گلبوسه شیرین اما
در دو چشم سیهش خون جاریست

بچه آهوی تو امشب تنهاست
نه ملوس است و نه خندان دیگر
سفرت شعله عشقش را کشت
از دلش مانده به جا خاکستر

من که لیلای تو بودم دیروز
شدم امروز بسی مجنون تر
تن من غرق دو صد وسوسه است
تا مرا باز بگیری در بر

جسم بی جان تو را خیس نمود
اشکهای بچه آهوی ملوس
با تمنا به جسد می گوید
آخرین بار مرا باز ببوس



+ نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 15:46 توسط مرجان علیشاهی |


در رسم حكم زندگي قصد كمك داري مگر؟
يارم شدي با آس دل دل مشترك داري مگر

اين روزگار هفت خط دست مرا خوانده ولي
گفتي كه تا پايان بمان در سر كلك داري مگر؟

اندازه قلب مرا در خال دل ديدي ولي
در اشتباهي يار من سنگ محك داري مگر

بر مي زنم حاكم تويي چشم فلك دنبال ما
با يك اشاره سوي من تو قاصدك داري مگر

ما شش شديم اي واي يار اين آخرين فرصت شده
مي بوسي ام از روبرو تو شاه و تك دادي مگر

دل داده ام چون حكم تو حكم تمام هستي ام
تو بر نگاهم حاكمي ديوانه شك داري مگر



+ نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 11:52 توسط مرجان علیشاهی |


تو مرا با غزلی ناب به شعرت خواندی
با دو چشمان پر از خواب به شعرت خواندی

بچه آهو چه عجب دل بدهد بر دامی؟!
چون حبابی به بر آب به شعرت خواندی

تا که بی تاب شد از مشعله های خورشید
تو مرا در شب مهتاب به شعرت خواندی

بی قرار غزلت شد دل سرگشته من
تو مرا باز چه بی تاب به شعرت خواندی

شاید از صومعه یا میکده خواندی تو مرا
یا که از گوشه محراب به شعرت خواندی

پلک بر هم نزدی تا غزلت را گفتی
تو مرا باز چه بی خواب به شعرت خواندی

من گرفتار غزلهات شدم" مرد غزل"
تومرا با غزلی ناب به شعرت خواندی




+ نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 16:30 توسط مرجان علیشاهی |


چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟
با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟

مدتی بودکه غافل شده بودم ازعشق
تو مرا باز گرفتار بلایش کردی؟

گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟

بستم آغوش به رویش که از اینجا برود
سینه ام را تو چرا باز سرایش کردی؟

او به احساس تو می زد لگد واما تو
سرمه چشم من از تربت پایش کردی؟

سعی کردم که فراموش کنم خاطره اش
بین هر خاطره ام باز رهایش کردی

به تو می گفتم از اول که خدا افسانه ست
ساده دل! باز شکایت به خدایش کردی؟

بارها تجربه کردی که دعا بی اثر است
باز هم بر سر سجاده دعایش کردی؟

رفته او با رقبا سرخوش و خندان لب و مست
وای بر تو که خودت را به فدایش کردی



+ نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 18:11 توسط مرجان علیشاهی |


 گفتي كه داري دوستم من دوستتر مي دارمت
با چشمهاي ابري ام اي همسفر مي بارمت

رنگ تو دارد باورم بوي تو دارد شعر من
همراز من ،همراه من همزاد خود پندارمت

در بوستان عشق خود نرگس برايم كاشتي
بر فصل فصل زندگي هر لحظه من مي كارمت

اي شاعر شعر دلم نفرين شعرت بر دلم
در نيمه راه زندگي تنها اگر بگذارمت

گر مرگ آيد سوي من با روح سرشار از حسد
آخر چگونه بعد خود دست خدا بسپارمت

خورشيد گرمابخش من گرما چگونه مي دهي
بر سردي دستان من وقتي به خاطر آرمت

ماه شب من گشته اي با مهر روزافزون خود
هر قدر داري دوستم من دوستتر مي دارمت



+ نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت 22:3 توسط مرجان علیشاهی |


 

 

طبق معمول هميشه شرط بست

بر سر اين كه كدام عاشق تريم

بر سر اين كه كدام از ما دو تا

در عمل از آن يكي صادق تريم

 

بين جمع دوستانم او شبي

"عاشقت هستم ببين" فرياد زد

گفتمش: "ديوانه بازي در نيار"

بار ديگر جمله اش را داد زد

 

صبح روز بعد با شوقي زياد

بر سر راهم گل آلاله كاشت

شك ندارم او مرا  از هر كسي

بي سبب تر بي جهت تر دوست داشت

 

يادم آيد يك شب از او داشتم

نامه اي كه يكصد و سي صفحه داشت

جاي نام من درون نامه اش

قطره اشكش را هميشه مي گذاشت

 

چهره ام را او هميشه هر كجا

روي كاغذ ،خاك ساحل مي كشيد

يادم آيد او براي شادي ام

يك گل پرخار تيز از شاخه چيد

 

دست او پر شد ز خون با خنده گفت:

"خون عشقم را ببين گنجشكي است"

با نگاهي عاقلانه گفتمش:

"رنگ عشق آخر مگر نه مشكي است؟"

 

روزي از ديوانه حالي هاي خود

نام من را روي تن سوزانده بود

گفتمش بس كن نبردي شرط را

جايش اما روي دستش مانده بود!

 

گفتمش :"آيا براي خاطرم

گر بگويم دل به دريا مي زني؟"

محكم و مردانه پاسخ داد :"تو

گور من را با دو دستت مي كني؟"

 

گفتمش :"ديوانه ساكت شو بس است

گرچه آخر تو نبردي شرطمان

با وجود اين نديدم تا به حال

عاشقي ديوانه تر در اين زمان"

 

صبح روز بعد يك نامه رسيد:

"دل كه آري جان به دريا مي زنم

تا به تو ثابت كنم  اين عشق را

تا بگويم از تو من عاشق ترم"

 

زانوانم سست شد يكباره و

گفتم آخر خاك دنيا بر سرم

اين منم حالا كه بعد از مرگ تو

گور خود را با دو دستم مي كنم

 

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 19:48 توسط مرجان علیشاهی |




About Weblog


برای یک تولد


Menu

صفحه نخست
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

Recent Posts


دلم ديگر نمي خندد
دلخسته
تو باور نکن
گناه خوب
امروز تو را دیدم
کاری بکن...
بدون من برای که گل از گلت شکفته شد؟
می سپاریم به تقدیر....
داشتنت حق من است
من دوستتر مي دارمت...

Archive


اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389

Category


هوسنامه
دلنامه
کفرنامه
یادنامه
فریادنامه

Links

باران
فریاد
رودخونه(عاکف)
آخرین غزل(فرشته مه نگار)
کوچه مهتاب
نیلوفر (نیلوفر حسینی خواه)
بی نشان(شمس الدین عراقی)
اتاق شعر
شب روان خیال(امیر)
پریشان(زهرا طهماسبی)
آوای دل
غزل باران(امید صباغ نو)
شعر و قصه (امیرحسین امیریان)
چشم به راه باران(سحر شير محمدي)
داغ ننگ خورده(صنم نافع)
هر كجا باشم(سپيده صفايي)
فریاد تازه(شهرام بیانی)
پس کوچه های عشق(آناهیت)
زخم ماه(مریم احمدی)
سیاه مست(بهمن صباغ زاده)
مرجع تخصصی خوانندگان و آهنگسازان
سایت تخصصی شعر و نقد ادبی
شاعر
سایت شعر
انجمن ملی شعر امین
شعرپارسی
شاعران پارسی زبان
گروه شعر ایران
احساس های مشرقی(صنم نافع)
حمیدرضا مرادی(بوی گندم)
گالري عکس
قالب وبلاگ