سکوت
 شعر

مرجان علیشاهی

برای یک تولد

» آبان 1393
» تیر 1393
» فروردین 1393
» بهمن 1392
» دی 1392
» آبان 1392
» مهر 1392
» شهریور 1392
» مرداد 1392
» تیر 1392
» اردیبهشت 1392
» فروردین 1392
» بهمن 1391
» دی 1391
» آذر 1391
» شهریور 1391
» مرداد 1391
» تیر 1391
» خرداد 1391
» اردیبهشت 1391
» اسفند 1390
» بهمن 1390
» دی 1390
» آذر 1390
» آبان 1390
» مهر 1390
» شهریور 1390
» تیر 1390
» اسفند 1389
» بهمن 1389
» دی 1389
» آذر 1389
» آبان 1389
» مرداد 1389
» تیر 1389
» خرداد 1389
» هوسنامه
» دلنامه
» کفرنامه
» یادنامه
» فریادنامه

» فردای تازه ها(شهرام بیانی)
» 29
» ...
» وضعیت بحرانی
» راز
» به حال من چه فرقی می کند؟
» هیچکس!!!
» نگو هرگز خداحافظ
» تکه های «من»
» من با پیامک های تو شاید خیالاتی شدم
»
 

نمرده ياد تو چهارشنبه 24 آذر1389
 

هنوز از خواندن يك شعر پر احساس مي لرزد دلم آري
به جادوي كلامت عشق مي ورزد دلم آري
نمي داني ولي شبهاي من با شمع يادت مي شود روشن
نمي داني ولي هرگز-پس از آن بي وفايي ها- نمرده ياد تو در من
نمي داني كه در بتخانه قلبم فقط یک یاد دارم من
نمي داني كه در تنهايي خاموش شبهايم، تو را در ياد دارم من
چه مي پرسي؟
چه مي داني تو از مردي كه با اويم؟
نمي داني كه از او مي گريزد قلب و دست و چشم و بازويم
نميگردد براي او شبي هم باز گيسويم
چه مي داني تو از يك بستر خالي ز احساس
چه مي داني تو از يك بوسه بي عشق ،با وسواس
گناه است اين كه در آغوش يك مرد، بغلتد جسم بي جانم
چرا كه من براي تو –فقط تو- شوق بي فرداي مرجانم
نمي خواهم بينديشم به شبهايي كه بي تو پيش رو دارم
نمي خواهم بينديشم به اين كه پيش مردم آبرو دارم
تو را، تنها تو را ،در بستر تنهايي خود آرزو دارم


 

 
 
 

تو هميني كه مي خواهمت سه شنبه 25 خرداد1389
 

ببين قهر كردم كه نازم كشي
نگاهت نكردم نگاهم كني
دوباره بيايي به سويم به شوق
دوباره مرا روبه راهم كني

دوباره به صد عشوه روي آورم
دو ابروي خود را به هم مي كشم
نگاهم كني زير چشمي و من
دلت را به سوي خودم مي كشم

ببين اخم كردم كه شادم كني
دوباره بنامي مرا كودكت
دوباره بگويي نگاهم بكن
بخندانيم از ادا، شكلكت

ببين قهر كردم ترشرو شوم
جواب تو را گر ندادم نرنج
دوباره بيا پشت هم پشت هم
صدا كن مرا چون هميشه ترنج

اگر دست بر سينه ام پس بيا
تو دستان خود را به رويم گشا
بگيرم ميان دو بازوي خود
بكن غرق گلبوسه هايت مرا

اگر گفتمت نه نمي خواهمت
تو باور نكن چون كه قهرم هنوز
تو دادي بكش بر سرم با كلك
بگو : من همينم بساز و بسوز

بله تو هميني كه مي خواهمت
نشد بي محبت شوي يا كه سرد
نشد لحظه اي قهر با من كني
تويي معني واژه خوب مرد


 

 
 
 

فقط تو فرصتي بده سه شنبه 25 خرداد1389
 

ببين دوباره آمدم كه با تو گفتگو كنم
ميان خاطرات خود،ياد تو جستجو كنم

شنيده ام كه خسته اي ز دوري و ز فاصله
من آمدم كه جاده را به قدر تار مو كنم

هميشه اشكهاي تو چكيده پاي لحظه ها
براي چشمهاي تو ستاره آرزو كنم

آمده ام كه گم شوم ميان حرف مردمان
نه فكر صبر و حوصله نه فكر آبرو كنم

اگر چه دلخوري ز من به خاطر گذشته ها
صورت مهربان تو دوباره خنده رو كنم

دلت مثال آينه غبار غم گرفته من
دل پر از شكايتت به اشك شستشو كنم

گذشته را براي تو ببين كه زير و رو كنم
فقط تو فرصتي بده كه با تو گفتگو كنم



 

 
 
 

هم صحبت اغيار سه شنبه 25 خرداد1389
 

با نگاه سرد و خاموشت جهانم تار شد
با سکوت تلخ و سنگینت دلم بیمار شد
گفته بودی با دلم دیگر غریبه نیستی
غربت خاکستری رنگم ولی تکرار شد
دل همیشه ساکت و مغرور و خوش کردار
ای دریغا کار قلبم خواهش و اصرار شد
گفته بودی سد راه عشق و هستی نیستی
قلب بی مهرت ولی خود همچو یک دیوار شد
گفته بودی همچونان دیوانه ای محوت شوم
دیدی اما دل ز کارت آگه و هشیار شد؟
گفته بودی روی عهدم قیمتی نتوان گذاشت
ای دریغا! ارزشش کمتر ز یک دینار شد
ای که گفتی یار تو هم صحبت اغیار نیست
دیدی آخر یار من هم صحبت اغیار شد؟!


 

 
 
 

نگو بي خيالت شدم چون كه تو.... سه شنبه 25 خرداد1389
 

چنان در خيالم قدم مي زني
كه خواب دو چشمم به هم مي زني

شنيدم به عكسم شبي گفته اي
كه شعله به جان و تنم مي زني

نمي رنجم از تو كه گفتي برو
وفاداريم را كه دم مي زني

به طعنه ،كنايه به اشك و به اخم
نهال دلم را كه سم مي زني

به ياد غزل هاي مجنون من
تو گاهي كه حرف از قلم مي زني

سخنران جمعي ولي پيش من
دلت ساكت و حرف كم مي زني

شنيدم كه بي من به شبهاي خود
تو رنگ تب آلود غم مي زني

نگو بي خيالت شدم چون كه تو
در انديشه من قدم مي زني

و آخر شبي را به تاريخ عشق
براي دل من رقم مي زني


 

 
 
 

نازنين من خداحافظ... سه شنبه 25 خرداد1389
 

سلام من به دلداري كه آسان دل ز كف داد
نمي دانم كه اين نامه به دستت مي رسد يا نه
نمي دانم كه امشب بعد از اين نامه
چگونه چشم در چشمت بگويم:
نازنين من خداحافظ
ببين بگذار ا اول، همينجا رك بگويم حرف دل را
چون كه مي دانم تو غير از من كسي را دوست ميداري
ولي خوب، از نگاه آشناي من
خجالت مي كشي و ساكت و خاموش در ظاهر
به يادش دلخوشي در دل
و من چنديست از راز دل تو با خبر گشتم
به رويت هم نياوردم كه شايد بگذري از او
وليكن غير ممكن بود

ببين شايد همان ديدار اول كه
تو را با يار دوران دبستانم
ز روي سادگي ها آشنا كردم خطا كردم
چه خشك و ساده با او دست دادي
ندانستم كه چندي بعد شبها را به ياد او
وليكن در كنار من به بالين سر گذاري

من از روزي كه ساعتها ...
حواست جاي ديگر بود و گلدان را براي بار پنجم آب دادي
دلت را زير و رو ديدم
همان روزي كه حافظ را قسم دادي
گشودي بعد ديوانش
و اين شد شاهد فالت:
"مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد"
و يا روزي كه من هر چه صدايت مي زدم هرگز نفهميدي
و يا عصري كه زير لب
به خود دشنام مي دادي و نفرين مي فرستادي
دلت را مال او ديدم

شبي كه سخت دنبال نشان از او تمام عكس هاي خدمتم را
زير و رو كردي
و يا با صد بهانه نام او را در ميان خاطراتم جستجو كردي
همان صبحي كه چندين بار به آهنگ نميداني تمناي دلم را گوش كردي
دلت را عاشقش ديدم
و شايد هم غروبي كه
به درب خانه او زل زدي و سيل اشك از چشمهايت ريخت
و من خود را به ناداني زدم يعني نفهميدم
اصلا همان روزي كه ساعتها خودت را با كتاب بچه ها مشغول كردي

همان روزي كه تكيه بر درخت سرو كوچه داده بود و با كسي
آهسته مي خنديد
نديدي تو ولي من خوب مي ديدم
كه با چشمان پر حسرت به دنبال نگاهش مي دويدي

سه روز پيش هم وقتي كه نامش را شنيدي
سبد از دستت افتاد و تمام ميوه ها پخش زمين شد
دو روز پيش هم وقتي تو با همسايه از پژمردن
گلهاي ياس كوچه مي گفتي
همين كه چشمت او را ديد چه بي رحمانه خنديدي
و اصلا خوب همين ديروز بعد از ظهر
چنان محوش شدي كه باز پايت
پشت سنگي رفت و افتادي

بله من خوب فهميدم كه او
در قلب تو جايي فراتر از من و احساس من دارد
و اما تو خجالت مي كشي از چشمهاي من
و خوب، از اين ترحمهاي بيجا سخت بيزارم
ببين ديشب،مرا با نام او خواندي
نفهميدي و خنديدي
ولي از چشمهايت باز هزاران راز مي باريد
هزاران خواهش و ترديد
كه من خواندم كه من ديدم
همين امروز هم او را ز عشقت با خبر كردم
و صد افسوس او گفت دلش جايي دگر بند است

و حالا ....
نازنين من خداحافظ...



 

 
 
 

ليلا پي مجنون رود سه شنبه 25 خرداد1389
 

مي ترسم از روزي كه من
بيگانه گردم با وفا
خسته ز عشق تو شوم
بسپارمت دست خدا

مي ترسم از روزي كه من
پيمان و عهدت بشكنم
مال كس ديگر شود
روح و دل و جان و تنم

مي ترسم از روزي كه من
بيگانه گردم با دلت
از خانه ات بيرون روم
خاموش گردد محفلت

ميترسم از روزي كه تو
از دوريم گريان شوي
دنبال من در كوچه ها
نالان و سرگردان شوي

مي ترسم از روزي كه تو
دلتنگ ديدارم شوي
كاري كنم يا بشكني
يا سخت بيزارم شوي

مي ترسم از روزي كه من
عكس تو را پاره كنم
درد دل ديوانه را
جايي دگر چاره كنم

روزي كه تو مشتاق من
مشتاق صدها گفتگو
حاضر نگردم من ولي
حتي به چشمت روبرو

روزي كه دنبال كسي
دنبال دستي شانه اي
مي گردي اما پيش من
كمتر ز يك بيگانه اي

روزي كه مست از عشق من
پيمانه ها را بشكني
ميخانه رويت بسته و
خاموش و تنها بشكني

از سردي احساس خود
خواهم كه دلخونت كنم
از سينه پر آتشم
يكباره بيرونت كنم

در حسرتم مي سوزي و
بيگانه ام با نام تو
هرگز نمي افتد دگر
آهوي دل در دام تو

مي ترسم آخر ياد تو
از شعر هم بيرون رود
مجنون نبودي عاقبت
ليلا پي مجنون رود

يار رقيبانت شود
آتش كشد بر جان تو
همچون گذشته نيست او
دردانه و مرجان تو



 

 
 
 

عسل چشم سه شنبه 25 خرداد1389
 

از رنگ دو چشمش چه عسل می بارد
شیرینی این عسل چشیدن دارد
لب وای نگو، بگو که آتشکده است
هم ساغر و هم ساقی و هم میکده است
یک بتکده در معبد رویش دارد (شب بو)
همه شب نشان ز بویش دارد
شب ، بخت سیاه تار مویش شده است
دل نازکش سلسله مویش شده است
آغوش نگو کوره آتش دارد
از آتش تن بوسه اتش کارد
دل را چه کنم هوای کویش دارد
مجنون شده و میل به سویش دارد


 

 
 
 

عشق ديگر يار ما نيست سه شنبه 25 خرداد1389
 

همخانه ايم و عشق ديگر يار ما نيست
دلتنگي و دلواپسي در كار ما نيست

ما خود چنان ديوار سنگي و بلنديم
قهر و گلايه بين ما ديوار ما نيست

هم سفره و همبستر و هم خواب هستيم
اما حسودي در پي آزار ما نيست

گاهي سلامي يا نگاهي خشك و خالي
جز اين دگر در خانه غمبار ما نيست

يخ كرده تن هامان از اين بي اشتياقي
آغوش گرمي هم در اين بازار ما نيست

حتي نگاهي مهربان يا خنده اي گرم
ديگر درون چهره بيزار ما نيست

ما خسته ايم و ذره اي شادي دريغا
در جسم و روح و جان بد كردار ما نيست

حتي نشاني از شراب گرم احساس
در جام قلب خالي و هشيار ما نيست

لبخند سنگين و نگاهي پر ز حسرت
جز اين دگر در سردي دیدار ما نيست

با وعده هايت زندگي قربانيت شد
قول تو ديگر چاره بيمار ما نيست


 

 
 
 

ركود عشق سه شنبه 25 خرداد1389
 

مرا ببخش اگر دلم تو را طلب نمي كند
ز سردي نگاه تو دوباره تب نمي كند

دلم به خلوت خودش تو را صدا نمي زند
براي بازگشتنت لب به دعا نمي زند

نگو به چشمهاي من رنگ ستاره مي زني
نگو كه در خيال خود ياد من و يار مني

مرا ببخش ، نيستم دگر پي نشان تو
پرنده دلم پريد دگر از آشيان تو

ببخش قلب ساكتم اگر كه زير و رو شده
ببخش با رقيب تو كه گرم گفتگو شده

مرا ببخش اشك من نمي چكد براي تو
ببخش گر نمي رود ز ياد من خطاي تو

درون چشمهاي من ركود عشق را ببين
تو را طلب نمي كند فقط همين فقط همين



 

 
 
 

خدا هم ز خلقت تعجب نمود سه شنبه 25 خرداد1389
 

زني گفت گريان به درگاه حق
خدايا نباشم دگر بعد از اين
خلاصم كن از شر اين زندگي
شدم پيش مردم بسي شرمگين

خدا چهره را سخت در هم كشيد
به او گفت : حرف دلت را بزن
خجالت ز مردت چرا مي كشي؟
چرا مرگ خود را تو خواهي ز من؟

زن ساده با هق هق گريه گفت:
ز روزي كه لبخند بخشيده ام
به مردي كه يك شب ز كوچه گذشت
پشيمانم و سخت رنجيده ام

چه كردم به لبخند خود اي خدا
چه آورده ام بر سر مرد خويش
خدايا تو مرگم بده زود باش
تحمل ندارم من اين درد بيش

خدا سر تكان داد و با داد گفت:
نكن از خيانت دگر گفتگو
تو لبخند بر مرد ديگر زدي؟
نداري به درگاه من آبرو

تو را مي كشم تا كه راحت شوي
بماند به قلبت هزار آرزو
نفهميده مردت كه خيره سري
زلبخند بي شرم چيزي نگو

همان شب خدا جان زن را گرفت
لباس عزا را به تن كرد مرد
در خانه اي را بكوبيد و بعد
رها كرد يكسر همه رنج و درد

زني در گشود و به صد عشوه گفت:
دوباره تويي؟ نوبت تو نبود!
كه مرد سيه جامه وارد شد و
خدا هم ز خلقت تعجب نمود


 

 
 
 

اگر پست هستم و يا نقطه چين سه شنبه 25 خرداد1389
 

دگر مثل هرشب نگو شب به خير
كجايش به خير است آخر شبم
بكش دست آهسته بر گونه ام
ببين سخت سوزان و داغ از تبم

نگو خواب خوبي ببيني گلم
مگر خواب دارد دو چشمان من
در انديشه ام كي رسد آن زمان
نباشد به دست تو دستان من

تو خوابيده اي مثل هرشب چه خوب
و بيدار چشمان من رو به در
نمي داني از من و شبهاي من
ندارد، ندارد، ندارد سحر

كنار تو هستم من روسياه
كنار تو جسمم به ظاهر خموش
ولي روح من عاشق ديگري
دلم مي كشد بار اين غم به دوش

ندانستي از درد من مرد خوب
كه گفتي به چشمان من شب به خير
ندانستي آخر دلم با تو نيست
دلم ميل دارد دگر سوي غير

اگر چه به ظاهر تو مرد مني
دل من ولي با تو دارد ستيز
اسيرم به اين خانه و زندگي
ندارم دگر چاره اي جز گريز

دگر مثل هرشب نگو شب به خير
كه يادم مي افتد به تنهايي ام
كه يادم مي افتد به پايان شب
به صبح پر از شور رسوايي ام

خطايي نكردم بگويم ببخش
اگر پست هستم و يا نقطه چين
بكش يا رها كن مرا مرد خوب
به چشمان من صد تمنا ببين

ببين آرزو دارم عاشق شوي
به يكباره مهرت به من كم شود
كسي دل ببندد به چشمان تو
تمام دلت خالي از غم شود

دگر مثل هرشب نگو شب به خير
من از با تو بودن، ببين، خسته ام
اگر چه تو خوبي ولي درك كن
كه دل را به مردي دگر بسته ام


 

 
 
» باران
» رودخونه(عاکف)
» آخرین غزل(فرشته مه نگار)
» کوچه مهتاب
» بی نشان(شمس الدین عراقی)
» اتاق شعر
» شب روان خیال(امیر)
» پریشان(زهرا طهماسبی)
» آوای دل
» غزل باران(امید صباغ نو)
» شعر و قصه (امیرحسین امیریان)
» چشم به راه باران(سحر شير محمدي)
» داغ ننگ خورده(صنم نافع)
» هر كجا باشم(سپيده صفايي)
» فریاد تازه(شهرام بیانی)
» پس کوچه های عشق(آناهیت)
» زخم ماه(مریم احمدی)
» سیاه مست(بهمن صباغ زاده)
» مرجع تخصصی خوانندگان و آهنگسازان
» سایت تخصصی شعر و نقد ادبی
» شاعر
» سایت شعر
» انجمن ملی شعر امین
» شاعران پارسی زبان
» گروه شعر ایران
» احساس های مشرقی(صنم نافع)
» حمیدرضا مرادی(بوی گندم)
» محمدرضامجيدي(پایگاه اجتماعی،علمی،آموزشی)
  RSS 2.0  

Weblog Themes By Payam Blog
 

نرم افزار اندروید